رادیوی اتوبوس که بلندگویش درست بالای سرمان بود، اعلام کرد؛ دو نفر به اتهام کلاهبرداری و اختلاس 200 میلیارد تومان دستگیر شدهاند و به هشت سال حبس تعزیری محکوم شدهاند.
رقم بالایی بود. چند نفری که بالای سر ما آویزان میلهها بودند؛ زیر لب نوچ نوچی کردند، دو سه نفری هم سرهای مبارک را روی گردنها لغزشی دادند و اوج تاسف خود را ابراز کردند. فقط جوان محترمی که کنار من نشسته بود واکنشی نشان نداد؛ چون خواب بود.
پیرمردی که روی یکی از دو صندلی روبروی من و جوان خواب نشسته بود، اشارهای به من کرد و پرسید: گفت دویست میلیارد تومن! نه؟! درست میگم؟ به تومن گفت!؟
گفتم: بله به تومن گفت!
چشمان ریزش که مدام پلک میزد، از پشت شیشههای عینک ته استکانیاش چند برابر شد. دستی به صورت چروکیده و تهریش سفیدش کشید، دستمال چرکمردهای از جیب کت رنگ پریدهاش درآورد و فین محکمی حوالهاش کرد.
مرد میانسالی که کنارش نشسته بود؛ لبخندی حاکی از همدلی به پیرمرد نشان داد و گفت: "میبینی پدرجان. اونوقت ما هم هستیم! هفتهای یه بار حموم میریم که مثلاً تو مصرف آب صرفهجویی کرده باشیم!" سپس برای لحظهای درنگ کرد. حالت آدمهایی را به صورتش گرفت که به دلیل اندوهی یا حرفی که توی دلشان مانده؛ بغض توی گلویشان گیر کرده و حلقهی اشک چشمانشان را محاصره کرده است. تأمل کوتاهی کرد، انگشت اشاره و شصتش را به اندازهی یک استکان کمر باریک باز کرد و نطقش را اینطور ادامه داد: "یک استکان اینقدری آب میخوایم بخوریم، عذاب وجدان داریم که نکنه یه وقت اسراف کنیم! اون وقت اینا میلیاردی میخورن؛ ککشونم نمیگزه! وقتی هم مثلا دستگیرشون میکنن، یه پولی میدن مییان بیرون. یه شبم تو زندان نمیمونن!"
پیرمرد که داشت دستمالش را تا میکرد و به جیبش عودت میداد، لبخند رضایتی زد و گفت: "خب پدرجان کار درست رو شما میکنی. شما که این کارو میکنی، عوضش شب که میری خونه، میبینی زنت خونهاس، بچههات دور هم نشستن دارن بازی میکنن؛ خانومت شام درست کرده؛ میشینید دور هم با خیال آسوده و دل راحت یه لقمه نون حلالی که درآوردی رو میخورید. هیچ غم و غصهای هم نداری. حداقلاش اینه که خیالت راحته که؛ زنت مال خودته!... اینطور نیست که وقتی بری خونه ببینی یه غربیه بغل زنت خوابیده تو رختخوابت!"
برچسب:
نویسنده: کامیار هاشمی