|
زنگ نمیزنی. مطمئنی کسی نیست در را برایت باز کند. کلید را به در میاندازی. نمیدانی کدام کلید است. همهشان شکل همند. یک دور تمام کلیدها را میاندازی تا یکیشان، با بدقلقی، در را برایت باز میکند. خانه تاریک است. آهسته دیوار را لمس میکنی تا به کلید چراغ برسی. ناگهان، دست غیبی انگار از دیوار بیرون میآید؛ کسی که خیلی زور دارد و خیلی عصبانیست. دستت را میگیرد و چون مردهای که برای تلقین تکانش میدهند وجودت را میلرزاند. میخواهد بِکشدت: تا بفهمی حرف را یک بار به آدم میزنند. چند بار گفته بود که کلید چراغ خراب است، درست کن. کلید را میزنی. مهتابیها را بیدار میکنی. سویشان کم شده انگار. وز وز میکنند. هر کجا پایت را میگذاری، مثل وقتی که در بیابان راه میروی و تخم و ترکه علفهای هرز به جوراب و پاچهات میچسبند، خاک و خرده ریز به پایت میچسبد. محتویات جیبت را روی میز آشپزخانه خالی میکنی. منتظری کسی سرت غر بزند: اینها کثیف است. نگذارشان روی میز آشپزخانه. اما کسی نیست غر بزند. بانوی خانه نیست. حالش روبراه نیست. کسل است. بیمار است. خانه نیست. حینی که از آشپزخانه بیرون میزنی چفت و بست شلوارت را باز میکنی. به اتاق که میرسی شلوارت میافتد. مثل یک تله، میان اتاق رهایش میکنی. شلوار راحتیات همانجاست به پا میکشی. پیراهنت را روی دستگیره در حلق آویز میکنی و جورابها را به هم گره میزنی. پرتابشان میکنی. غلت میخورند میروند زیر میز تلویزیون پناه میگیرند. منتظری کسی سرت غر بزند: ننداز اونجا بزار تو ماشین لباسشویی. لباستو آویزون چوب رختی کن خب. شلوارتو تله نکن وسط اتاق. اما کسی نیست غر بزند. بانوی خانه نیست. حالش روبراه نیست. کسل است. بیمار است. خانه نیست. بانوی خانه که روبراه نباشد، کسل باشد، بیمار باشد، خانه نباشد: مهتابیهای روی سقف وز وز میکنند. خوششان نمیآید تو روشنشان کنی! نه فقط مهتابی که انگار در این خانه هیچ چیز از تو خوشش نمیآید.
|
برچسب:
نویسنده: کامیار هاشمی